هر یک از بچه ها باید با کلمه ی "خدا" جمله بسازند این را معلمی می گفت که چهره ی غم زده ی پسرک ته کلاس نشین را نمی دید."خدا مهربان است"،"من خدا را دوست دارم"خانم معلم بعد از شنیدن هر جمله لبخندی تحویل بچه ها می دهد..پسرک لبش را می گزد دلش سر جایش نیست کاش امروز مدرسه نمی آمد."خدا ما را آفریده"حالا دیگر به نوبت پسرک ته کلاس نشین کم مانده ،بغضش دارد اشک می شود،دستانش را گاه در هم گره دوباره باز می کند،همه خیره بهش نگاه می کنند،نوبت اوست که جمله اش را بگوید حالا دیگر همه اشک هایش را می بینند.."خدا خدا،خدا دیروز رفت!!"
آه کِدی عزیزم!حالا که دارم این یادداشت را برایت می نویسم شما آن خانه ی حیاط دارتان را که یاس ها از دیوارش آویزان بودند فروخته اید و بالای یک آسمان خراش آلونکی خریده اید که می گویند جکوزی دارد!نمی خواهم ناراحتت کنم اما منم از وقتی از خانه رفتید ویولنم را فروختم و دیگر زیر هیچ پنجره ای نمی نوازم و دیگر از آن صحنه هایی که تو پنجره ی اتاقت را باز می کردی تا برایت Secret Garden بنوازم خبری نیست.اه کدی عزیزم نباید این نوشته تو را رنجور کند اما این عذاب آور نیست؟! که صدای تلفنی ات جای چهره ی زیبایت را گرفته است و این اس ام اس های موبایلی جای صدای گرمت...آه کدی عزیزم..تو همین ماه می وقتی می خواستم تولدت را تبریک بگویم دستانم برای تایپ می لرزید تو هی می نوشتی که "نیستی؟رفتی؟". کدی عزیز شاید اگر راه آهن وجود نداشت که فاصله ها را کوتاه کند تو هرگز نمی رفتی تا دور از هم باشیم.اگر سفر کشتی بر روی اقیانوس ها فراهم نشده بود این روزها من در انتظار تلگرافی نبودم تا نگرانی ام را فروبنشانم.کدی عزیز اصلا من نمی فهمم افزایش امید به زندگی یعنی چی آن هم وقتی که زندگی چنان سخت و ناشاد و پررنج است!می ترسم کدی از روزی که از آدم هافقط سایه و خیالشان مانده است و حسرت گذشته کابوس شبهایشان شده.عذاب آور نیست کدی؟
چندی پس از خودکشی ام یکی از دوست پسرهایم در دفترچه ی روزانه اش نوشت:دخترک سرد و ساده ای بود بعضی وقت ها آنقدر نامتناسب بود که مطمئنم می کرد که هیچ گاه خودش را در آینه ورانداز نمی کند.وقت هایی که با هم بودیم به جای کلمات، سیگار بود که بین ما رد و بدل می شد او معمولا به جایی خیره می شد و دود سیگارش را دنبال می کرد اما به راستی با آن که اغلب دخترهای اطرافم سیگارین اما هنوز هیچ دختری را ندیده ام که به خوبی اون سیگار دود کند.شب قبل از خودکشی اش من خانه اش بودم طبق معمول من در خوردن"سودا"زیادی روی کردم و اون برایم شربت آلبالو درست کرد تا حالم جا بیاید. وقتی برای ترک منزلش جلوی آینه گره ی کراواتم را سفت می کردم به من گفت که اصلا دوست ندارد فردا روزی بیاید که اون مجبور باشد به میل دیگری به ناخن هایش لاک صورتی بزند!
بهار هم که آمد آنان سرمست نشدند و تنها صدای خراش روحشان بود که لحظه ای آنان را از خوشان خارج می کرد در نهایت اما در بدن هم فسرده گشتند طوری که بعدا هم کسی نتوانست اجساد آنها را شناسایی کند .