
امشب شب اخر خدایا،شب اخری که می یایی و می نشینی.لبخندی می زنی هوشداری می دهی گله ای شاید!.ساعت ۲ و۴۵ دقیقه بامداد است و من اخرین لحظه های با تو بودن با تو گفتن و از تو شنیدن را طی می کنم.حس همان شبی یا روزی را دارم که مرا از خود راندی در وحشت و خشگی زمین کاشتی.! می دونم که حواست بهم بود می دونم از ان روز تا الان حتی یک لحظه هم چشم از من بر نداشتی!اما انگاری باز بوی سفر و فراق می یاد.فک کنم این بار تو مسافری!انگاری زمین رو ترک می کنی.نه شاید این دل منه که باز قراره همه جا باشه الا پیش تو!اما تو بگو در رمضانت چی کاشتی که دلم جز تو خیالی، یادی در سرش نداشت!
*نوشته شده در آخرین سحر رمضان ۱۳۸۷!
"بن کمپبل" 21 ساله با بازی Jim Sturgess، از دانشجویان سال آخر دانشگاه MIT است که برای بورسیهی دانشگاه پزشکی هاروارد تقاضا داده است. با وجود رزومهی کامل "بن"، هیأت تصمیمگیری بورسیه، از او تحقیقی متفاوت و منحصربهفرد برای قبول تقاضایش درخواست میکنند. بن در کلاس معادلات غیرخطی که تدریس آن را پروفسور "میکی روسا" با بازی Kevin Spacey برعهده دارد، استاد خود را تحت تأثیر هوش سرشارش قرار می دهد. یک شب "جیمی فیشر" با بازی Jacob Pitts او را به کلاس "کارت خوانی" پروفسور روسا می برد. پروفسور هر آخر هفته تیم خود را به لاس وگاس می برد تا با کارت خوانی، پول های بازی کارت را جمع کنند! آن ها در وگاس، از یک دیگر جدا می شوند و به صورت مستمر نیر در کلاس های روش شرکت می کنند...
بیست و یک توسط کمپانی کامبیا پیکچرز و به کارگردانی Robert Luketic، کارگردان استرالیایی ساخته شده است. داستان 21، واقعی است. این فیلم از روی فعالیت های تیم بلک جک دانشگاه MIT در دهه 80 و 90 ساخته شده است. MIT Blackjack Team تیمی از نخبگان دانشگاه MIT و چند دانشگاه دیگر بودند که قصد داشتند ثابت کنند سیستم کازینو در لاس وگاس قابل شکست دادن است. این تیم با استفاده از روش های کارت خوانی، به جمع کردن پول در لاس وگاس می پرداختند. البته به تدریج با تغییر قوانین کازینوها، فعالیت این گروه نیز کاسته شد. فیلم بیست و یک که از حضور بازیگر سرشناسی چون کوین اسپیسی سود می برد، اقتباسی است از کتاب پرفروش Bringing Down the House که در مورد همین تیم دانشجویان MIT و به قلم Ben Mezrich نوشته شده است. شخصیت بن کمپبل نیز بر اسا زندگی واقعی Jeff Ma عضو تیم بلک جک MIT پرداخته شده است.

از خصوصیت قمار این است که باید تا یه جائی صرفا ادامه دهی و دیگر هرگز ادامه ندهی و جلوی طمعت را بگیری و گرنه بازنده بزرگی می شوی. خصوصیت این گروه هم همین هست که آنها کارشان حساب شده است و با حساب و کتاب کار می کنند.نکته جالب دیگه فیلم اینه که همین دنیای قمار بازان لاس وگاس را نیرو های امنیتی کنترل و نظارت می کنند تا از حوادث و چاقو کشی و کلک بازی های قمار بازها بکاهند و این کار آنها گاهی آنقدر با خشونت است که اگر کسی به دام آنها بیفتد دیگر جرات نمی کند بار دیگر به لاس وگاس بیاید. تصویر این مسئله که دنیای شانس و قمار که پول های هنگفتی جا به جا می شود هم تحت نظارت نیرو های امنیتی هست آنهم با وجود دوربین های زیاد در قمارخانه ها و اتاق کنترلینگ تصویر جالبی بود از اینکه چنین جایی هم تحت نظارت و کنترل هست و همه چیزی آنجا آزاد و شناور نیست.
21با بودجه اي 35 ميليون دلاري ساخته شده و تا اين لحظه دو برابر اين مبلغ را به راحتي در گيشه آمريکا به دست آورده است. منتقدان نيز تقريباً برخوردي خوب با فيلم داشته اند، اما نمي توان منکر شد که لوکتيج با وجود در اختيار داشتن بازيگري چون اسپيسي که در نقش هاي منفي نيز خوب مي درخشد، نتوانسته ريتم مناسبي به درام خود بدهد. کمتر تماشاگري است که نداند قمارخانه ها هرگز اجازه نمي دهند مشريان شان هميشه برنده شوند، آن هم مبالغ کلان و در واقع برنده واقعي همواره صاحبان کازينوها هسند. طبيعي است اين آدم ها هر لحظه با مسلح کردن محل کسب خود به افراد خبره يا دستگاه هاي مدرن براي پاييدن مشتريان در صدد حراست از منافع خود هستند، و مشخص است بر سر کسي که بخواهد به مصاف شان برود چه خواهد آمد. با اين حال 21 فيلمي در حد و اندازه هاي سه گانه اوشن نيست و نمي تواند حتي به فيلم هاي قديمي اين ژانر مانند قمارباز سين سيناتي هم نزديک شود.
از طرف ديگر رابطه عاشقانه ميان بن و جيل نيز چندان بسط داده نمي شود تا رنگي از هيجان به فيلم افزوده شود. لوکتيج هيجان را با نمايش شگردهاي قماربازان گروه خلق مي کند که به دليل پيچيده نبودن شان خيلي زود از تک و تا مي افتند. و در پايان فيلم عملاً به نمايش انتقام کول ويليامز و ميکي روزا تبديل مي شود و تماشاگر مانند بن چيزي گيرش نمي آيد. در يک کلام برگردان وارفته لوکتيج از کتابي پر فروش درباره وقايع سودوم جديد بهترين وسيله براي منصرف کردن شما براي سفر به لاس وگاس است!

دو روز قبل از ماه رمضان مهمان کویر بودم.جایی که زیبایی اش بیشتر از ادعایش است.جایی که تلاقی آسمان و زمین دیگر تخیل داستانی نیست.از جنس کویر که باشی سخت است که دستت را دراز نکنی و ستاره ای رو نچینی!و هوس حال دل گفتن را از سر بیرون کنی..مهمانان کویر 89 نفری می شدن گرچه همه دل های کویری با خود نداشتن و جز فکر تن..!خیلی ها مثل من بار اولی بود که شکوه کویر را می دیدن بعضی ها هم قبلا دلشان را جا گذاشته بودن.جدا از کویر اشنایی با افراد جدید و عمیق از محاسن سفر ما بود.گرچه مدت سفر اندک بود اما پر از لحظات ناب و دلنشین بود..عکسای زیادی گرفتیم که متاسفانه نمی شد همه ی انها را در وبلاگم بذارم...
دلم می خواست اسمهایی رو بر شن های داغ بنویسم که اگر دیگر گرم نمی شوند چون شن باد ببرد انها را از یادم چون شن از دل کویر.اما نمی شد..کویر پاک تر از این حرفا بود که به خاطر بسپارد دردم را..کویر را که ببینی دلت خیلی چیزها می خواهد...
باکتریها بر جنازهی کلیسا / اومبرتو اکو
ترجمه: علیمحمد طباطبایی
اومبرتو اکو به عنوان استاد دانشگاه بولونیای ایتالیا، امروزه به خاطر نظریاتش درباره نشانهشناسی، تاویل ادبی و زیباییشناسی قرون وسطی بیش از آن زمان که به داستاننویسی روآورد، معروف است. او معتقد است: "در جهان چیزی وجود ندارد که به خودی خود یک نشانه نباشد."
اکو در سال 1980 با انتشار کتاب "نام گل سرخ" که در سراسر دنیا بیش از 10 میلیون نسخه فروش داشت به عنوان نویسندهای مشهور و موفق شناخته شد. اکو در مقالهای که در پی میآید با نگاهی نشانهشناختی به مفهوم خدا میپردازد.
ما اکنون به زمان بحرانی از سال برای مغازهها و سوپرمارکتها نزدیک میشویم: 4هفته پیش از کریسمس همهی فروشگاهها محصولات خود را سریعتر از پیش میفروشند. معنای "پدر کریسمس" برای کودکان یک چیز بیشتر نیست: «هدیهی سال نو». او دیگر ارتباطی با "سنت نیکلای" اولیه ندارد؛ کسی که با انجام یک معجزه، جهیزیهای برای سه خواهر فقیر تدارک دید و شرایط ازدواج آنها را فراهم آورد و به این ترتیب زندگی آنها را از افتادن به دام خودفروشی نجات داد.
انسانها در واقع حیوانات اهل دین و ایماناند. به لحاظ روحی – روانی بسیار دشوار خواهد بود که آدمی بدون آن امید و توجیهی که دین در اختیار او میگذارد؛ همچنان به زندگی خود ادامه دهد. این را میتوان در زندگی دانشمندان پیرو مکتب سکولاریسم قرن نوزده مشاهده کرد. آنها بر این عقیده مصرّ هستند که کار علمیشان توصیف جهان در اصطلاحهای تماماً ماتریالیستی است؛ آن هم در حالی که هنگام شب در جلسهی احضار ارواح شرکت میجستند تا روح مردگان خود را فرا خوانند. حتی امروزه، من به دانشمندانی بر میخورم که در بیرون از باریکهی تخصص خود کاملا خرافاتی هستند. آن هم به حدی که گاهی به نظر میرسد امروزه برای آنکه کسی بخواهد انسانی غیر معتقد به دین باشد، ناچاراً باید فیلسوف یا شاید هم کشیش شود.دیگر آنکه ما نیازمند آنیم که برای خود و دیگران دلایل موجهی برای زندگی بیابیم. پول یک وسیله است، یک ارزش نیست. اما ما انسانها، هم به ارزشها نیازمندیم و هم به ابزارها؛ یعنی همانقدر که به غایتها نیازمندیم؛ همانقدر هم به امکانات محتاجیم. معضل بزرگی که انسانها با آن مواجه هستند؛ یافتن راهی است برای پذیرفتن این واقعیت که هر یک از ما بالاخره خواهد مرد. از پول کارهای بسیاری ساخته است؛ با این وجود پول نمیتواند کاری کند که ما واقعیت مردن خود را به سهولت بپذیریم.
این نقش و وظیفهی دین است که آن موجهسازی را به انجام رساند. ادیان، نظامهایی از عقاید و باورها هستند که انسانها را قادر میسازند برای وجود خود دلایلی بیابند و آنها را با مرگ آشتی دهند. ما در اروپا در این سالهای اخیر با کمرنگتر شدن نقش ادیان تشکلیافته مواجه بودهایم به طوریکه "ایمان" در "کلیساهای مسیحی" کاهش یافته است.ایدئولوژیهایی از قبیل کمونیسم که وعدهی جایگزین شدن با ادیان را میدادند، در این وعدهی خود به طور کامل ناکام ماندند. به این ترتیب ما هنوز هم در جستجوی چیزی هستیم که بتواند هر یک از ما را با چارهناپذیر بودن مرگ آشتی دهد.
این اظهارنظر به "جی کی چسترون" (GK Chestron) نسبتداده شده است که: "هنگامی که شخصی به اعتقاد به خداوند خاتمه میدهد، اینگونه نیست که او دیگر به هیچ چیز ایمان ندارد، بلکه او به هر چیزی جز خدا "ایمان" دارد." این سخن درست است. "مرگ خدا" یا حداقل مردن خدای مسیح، با تولید انبوهی از بتهای مختلف همزمان شد. آنها همچون باکتریها بر جنازهی کلیسای مسیحی چندین و چند برابر شدند؛ از فرقهها و آیینهای لامذهب عجیب و غریب گرفته تا خرافات احمقانهی شبه مسیحی "راز داوینچی".

بسیار حیرت آور است که بسیاری، ظاهر مطالب آن کتاب را برداشت کرده و تصور میکنند همهی آنها به نوعی حقیقت دارد. "دن براون"(DAN BROWN) نویسندهی کتاب رمز داوینچی، پیروان متعصب بسیاری گرد آورده که معتقدند مسیح به صلیب کشیده نشده است، او با "مریم مجدلیه" ازدواج کرده، شاه فرانسه شده و روایت خود از مسلک فراماسونری را آغاز کرده است. بسیاری فقط برای خاطر دیدن تابلوی مونالیزا به موزهی لوور میروند، آن هم تنها به این دلیل که آن تابلو در کانون کتاب دن براون قرار دارد.
پیانیست مشهور، "آرتور روبینشتاین" یک بار مورد پرسش قرار گرفت که آیا به خدا هم اعتقادی دارد. او در پاسخ چنین گفت: «خیر. من به خدا عقیده ندارم، بلکه به چیزی از آن بزرگتر معتقد هستم!» فرهنگ ما هم از گرایش تورمی مشابهی در رنج است. دینهای موجود به اندازهی کافی بزرگ نیستند؛ ما از خداوند از آنچه تجسمهای فعلی در باور مسیحی میتواند فراهم آورد، چیز بیشتری میطلبیم. به این ترتیب است که ما به سوی علوم خفیه باز میگردیم؛ علومی که هرگز هیچ اسرار اصیلی را برای ما فاش نمیسازند و صرفاً وعده میدهند که رازی نهایی وجود دارد که همه چیز را توضیح داده و توجیه میکند. مزیت بزرگ آن این است که به هر فردی اجازه میدهد که آن «ظرف» خالی و پنهانی را با امیدها و ترسهای خود پر کند.
من به عنوان فرزند اندیشهی روشنفکری و معتقد به ارزشهای آن، در باب حقیقت و تحقیق و جستجوی آزادانه، از وجود چنین گرایشی در جامعه ملولم. علت آن فقط ارتباط میان علوم خفیه و فاشیسم و نازیسم نیست، هر چند که البته چنین ارتباطی وجود داشت و بسیار هم محکوم بود. هیتلر و بسیاری از مریدان هیتلر از سر سپردگان کودکانهترین تخیلات علوم خفیه بودند. همین ادعا به خوبی در مورد بعضی مرشدان فاشیسم در ایتالیا صدق میکند. "جولیوس اوولا" (JULIUS EVOLA) فقط یک نمونه از آن است- کسانی که هنوز هم نئوفاشیستها ــ در کشور من ــ شیفته آنها هستند. امروز اگر قفسههای کتابفروشیهایی را که به علوم خفیه اختصاص داده شدهاند، جستجو کنید؛ نه تنها به مجلدهای مربوط به انجمنهای سری "صلیبیون" (TEMPLAR) و فرقههای سری مسیحی سدههای 17 و 18 ( روسی کروشنها) و اندیشههای "شب کبالایی"(فلسفه برخی متفکران یهودی ملهم از تورات) و البته راز داوینچی، بلکه همچنین به رسالههای ضد یهودی مانند "تشریفات پیر صهیون"، بر خواهید خورد.
من به عنوان یک کاتولیک بزرگ شدهام و با آنکه دیگر کلیسا را کنار گذاشتهام؛ اما در ماه دسامبر – طبق رسم همه ساله- قطعات ماکت طویلهی مسیح را برای نوه پسریام سر هم خواهم کرد؛ همانگونه که پدرم آن را برای من درست میکرد. من برای سنتهای مسیحی احترامی عمیق قائل هستم؛ سنتهایی که به عنوان مناسک و آداب کنار آمدن با مرگ هنوز هم معنای بیشتری دارند تا جایگزینهای صرفاً تجاریشان.
با قهرمان کاتولیک از دین برگشتهی "جویس" در «چهرهی مرد هنرمند در جوانی» موافقم که میگفت: «این دیگر چه جور رهایی است که یک پوچی کنار گذاشته شود که منطقی و روشن است و به پوچی دیگری ایمان آورده میشود که نامعقول و نامفهوم است؟» جشن دینی کریسمس – دست کم – یک پوچی روشن و منطقی است! اما جشن تجاری آن حتی این هم نیست.
خردنامه. God isn,t big enough for some people by Umberto Eco
چند سال پیش بود که متوجه شدم به خانه های قدیمی خیلی علاقه دارم وهمیشه آرزو داشتم روزی یکی از این خانه ها برای من بود و از این که خیلی از این خانه باغ ها به آپارتمان ها و برج های چند طبقه تبدیل می شود..عمیقا نارحت می شوم....این حس و حال زمانی زیاد شد که می دیدم بافت قدیمی و سنتی شهرم رو به زوال و نابودیست...خیلی از عصر ها راه می افتادم در کوچه پس کوچه های شهر و به خانه ها نگاه می کردم...به انهایی که قدیمی ترند و به انها که جدیدی ترند..اما انگار فقط من بودم که حرفای این اجر های خانه ها را می فهمیدم..آجرهایی که از شکاف انها شاخه های درختی بالا رفته یا برآمده و...با این پیاده روی هم قزوین شناسیم خوب شد و هم شاید علاقه ام به این خانه ها بیشتر و بیشتر...اون موقع ها دوربینی نداشتم که با خودم ببرم..گرچه خودمم چنان محو خانه و بافت خانه می شدم که نمی شد عکسی بگیرم..اما چند روزیست باز به یاد این خانه ها هستم و این بار سعی دارم آلبوم عکسی از انها تهیه کنم..روزهای جمعه که شهر خلوت تر و من هم معمولا کاری ندارم در کوچه بس کوچه ها شهر راه می افتم گاهی فقط از بیرون آنهاعکسی می گیرم گاهی هم زنگشان را می فشارم و از صاحب خانه اجازه وورود به حیاط خانه را می گیرم...البته من نه به عنوان یک عکاس بلکه صرفا یک علاقه مندم!
Label:عکس
آقاي آموس وقتي از خواب بيدار شد..فهميد كه مثل هر روز زنده است و باز خورشيد اين موقع از روز هوس تابيدن كرده..وقتي به خانه اش نگاه كرد..ديد همه چي سرجاش است و روزنامه هاي مزخرفِ ديروز و پري روز باز بخش شده رو ميز اند و صبحانه ي امروز جز همان پنير خامه اي چيزي نيست اين ها را در حالي مي ديد كه با خود تكرار مي كرد كه باز يك روز هميشگي آغاز شده و مردم باز از وضع اقتصادي خود خبر خواهند داد و و از اين وضع شكايت مي كنن و با فروشندگان سر قيمت چانه خواهند زد و از اين كار هر روزه انگار هيچ وقت خسته نمي شوند....آقاي آموس وقتي در آينه خودش را مي ديد..در اين فكر بود كه باز آرايشگران وقت نچندان عزيز خود را به مردم داده اند كه آنها را بيشتر زشت كنند و حتما الان درحالي خرابكاري هاي هميشه هستند..آموس اين ها را با خود نجوا مي كرد و به اطراف نگاه مي كرد..لباس هاي هميشگي اش را پوشيد و كراوات قرمزش را زد ..گره اش را محكم كرد انگار كه بخواهد خودش را از شر اين افكار راحت كند ....وقتي كه كاملا از آراستگي خود مطمئن شد داخل وانه پر آبه حمام نشست ..چندي بعد جاي آب..خون بود كه آقاي آموس را دربر گرفته بود ..اما نه كاملا هميشگي.!
نهیليسم/فلسفه
حالا دیگر خوب می دانم که دیگر لزومی ندارد به شهرستانی بودنم ..به زادگاهم..افتخار کنم!بله دیشب و امشب استاد شهرام ناظری همراه با گروه مولویه مهمان قزوینی ها بود..تا باز فکر کند که شهرستان ها پیشرفت کرده اند و باز ببیند که ما سرعت گاری هم حتی نداریم و باز این ما باشیم که می شنویم که او متاسف است که در این به اصطلاح سالن مزخرف باید بخواند و ما هم گوش دهیم..اما واقعا چه فایده ای دارد که باز بعد از هر کنسرتی می آییم می نویسیم.."آی(...)ما سالن نداریم"مگر کم نوشته ایم..!آنها که باید بشنوند گوشهایشان را بسته اند و به امید گول زدن دوباره ی این مردم ساده و احمق هستند..و این قصه ادامه دارد.
استاد مثل همیشه شاد بود..گرم بودو خاکی!از این که یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای دلم را می دیدم سخت شگفت زده بودم و سرخوش.!و چیزی که توجه ام را جلب کرد برنامه ی زیادی زنده بود..استاد طوری برخورد می کرد انگار فقط دو نفر مخاطب دارد..راحت بود و به مخاطب ارامش می داد..دوستان دانند من به استاد ناظری علاقه ی خاصی دارم حتی بیشتر از استاد شجریان..و شاید از علاقه ی زیاد به استاد بود که ادرس این وبلاگ شد "نیستان"!
تنهایی رو اولین بار اون موقعی چشیدم که فهمیدم خدایی هست اما دیدنی نیست..بوییدنی نیست..بوس کردنی نیست..آغوشش نیست..هیچی نیست!