اي ساربان آهسته ران كه آرام جانم مي رود وان دل كه با خود داشتم با دل سِتانم مي رود محمل بدار اي ساربان تندي مكن با كاروان كز هجر آن آرام جان گويي روانم مي رود در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود باز اي و بر چشمم نشين اي دلفريب نازنين كه آشوب و فرياد از زمين بر آسمانم مي رود [سعدی]
سبز ماندم،سبز خواهم ماند تا زمان دارم تا زمين پيداست تا صنوبر هست يا به قول شاعر کاشان شقايق هست تا صدايت مي توانم زد تا يکي در کوچه مي خواند تا کسي ياد تو را در آينه ي کوچک و هر چه محو خاطرش محفوظ مي دارد تا ترا دارم اي هميشه در دلم بيدار سبز خواهم ماند در سکوت،يا در غريو و ازدحام در هر جـا در حريم منع و بند با بازجويي و جون وچند در آن گراني لبخند سبز ماندم،سبز خواهم ماند خسته بودم،درد بردم بغض کردم گاه،گريه هايم را فرو خوردم اما با اميدت اي دل اميدوارم گرم از تو سبز خواهم ماند