
حافظه ام همسری است وفادار و تخیلم(برخلاف خودم) دخترکی است،ساعی که تمام روز آرام سرگرم کار خویش است و شب هنگام می داندچگونه به زیبایی از آن با من سخن گوید تا توجه مرا به آن جالب کند.گرچه باید اقرار کنم،که نقاشی هایش همیشه منظره،گل،یا تصویر زندگی روستایی نیستند.من چیزهای هراس آور را در پیش چشمانم دیده ام و از ترس پا پس ننهاده ام، اما نیک می داننم که گرچه به مقابله ی آن می شتابم اما جراتم جرات ایمان یا قابل قیاس با آن نیست.من قادر نیستم حرکت ایمان را انجام دهم، من نمی توانم چشمانم را ببندم و خودم را با اطمینان به درون محال پرتاب کنم من معتقاید شده ام که خدا عشق است.
*کی یر کگور
*فریدریش نیچه
ما همچون دانه های زیتونی هستیم که تنها هنگامی جوهر خود را بروز می دهیم که درهم شکسته شویم
*تورات یهود
آقا اجازه مبحث امروز ما خداست
توضيح مي دهيد که جاي خدا کجاست؟
قرآن نوشته او همه جا هست و مادرم
اصرار مي کند که کمي قبله سمت راست
من جمعه مي روم لب دريا، کنار آب
آن جا نمازجمعه زلال است ، بي رياست
کاج هميشه سبز که بيرون مدرسه ست
استاد درس ديني و قرآن بچه هاست
آقا شما حقيرتريد از سئوال من
اين درس ، نان خشک سر سفره ي شماست
من ساکتم ، دبير به من صفر مي دهد
شاگرد تنبلي که حواسش پي خداست
*خانه سیاه است-فروغ فرخزاد
*قطاری که به مقصد خدا می رفت،لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبری رو به جهان کردوگفت:مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنـج و عشــق توأمان بخـواهــد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بی شمار آدمـیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند.از جهان تا خـدا هزار ایستگاه بود.در هر ایستگاه که قطـــارمی ایستد کسی کم می شد. قطار می گذشـت و سبـک می شد. زیرا سبـکی قــانون خداسـت.قطاری که به مقصد خـدا می رفت به ایستگاه بهشت رسید. پیامبر گفت: ایــنجا بهشــت اسـت،مسافران بهشتی پیاده شوند مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند. اما اندکی، باز هم ماندند ُقطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. آنگاه خدا رو به مسافرنش کرد و گفت: درود بر شما،راز مــن همین بود آن که مــرا می خواهد در ایستگاه بهشـــت پیاده نخـــواهـــد شــد.
* عرفان نظرآهاری
*کتاب angels&demons " شیاطین و فرشتگان" نوشته ی دن براون ترجمه ی نوشین ریشهری!
"لئونارد و وترا(leonardo vetra) فیزیکدان،بوی گوشـت و پوست سوختــه را احساس می کرد ومی دانست مربوط به بدن خودش است با وحشت،به موجود تیره پوستی که رویش خم شده بود خیره شد و پرسید:چه می خواهی؟مرد با صدای خشنی پاسخ داد: کلمه ی رمز._اما من...نمی دانم...مرد مهاجم آن جسم داغ و سفید شده از حرارت را عمیق تر در سینه اش فرو برد صدای جلز و ولز ناشی از سوختن بلند شد.وترا از درد فریاد کشید و گفت: کلمه ی رمزی وجود ندارد! و احساس کرد که دارد بیهوش می شود. مرد گفت: از همین می ترسیدم.مترا سعی کرد طاقت بیاورد،اما تاریکی به او نزدیک می شد. تنها تسلی خاطرش این بود که مهاجم آنچه را به دنبالش آمده است نخواهد یافت.لحظه ای بعد، مرد کاردی بیرون آورد و به صورت وترا نزدیک کرد و با دقت یک جراح آن را به کار برد! وترا فریاد کشید:( به خاطر خدا...) اما خیلی دیر شده بود! "
~تقدیم به..م.الف
قرار شد با خدا يك عكس يادگاري بگيريم،
قرار شد من لبخند بزنم،
قرار شد او به آسمان تكيه كند،
قرار شد من يك پيراهن صورتي بپوشم،
گفتم: خدايا! صورتي دخترانه است!
گفت: عاشقانه است!
ضمنا قرار شد خدا هم صورتي بپوشد.
گفتم: خدايا! صورتي عاشقانه است!
گفت: عاشقانه تر سراغ ندارم!
قرار شد عكس را در بهشت بگيريم،
گفتم: خدايا! مرا به بهشت راه ميدهي؟
گفت: راهت را پيدا كن!
قرار شد من در عكس نشسته باشم،
قرار شد خدا ايستاده باشد،
گفتم: خدايا! خسته نمي شوي؟
گفت: وقتي تو نشسته باشي خسته نمي شوم!
قرار شد اين عكس را قاب بگيريم،
گفتم: خدايا! قابش از چوب است يا طلا؟
گفت: مهم نيست قابش چه باشد،
مهم آن است كه كجا آويزانش كني!
گفتم: خدايا! كجا قاب را بياویزيم؟
گفت:در دلت! بالاي سر عشق!
