
"خسته ام از سیبی که از روی درخت می افتد،خسته از ماه که عاشق می کند،از راه،که به مردمانِ بسیار می رسد. بیابان را برایم بیاورید با صندلی دیر سال پدرم! ...کافی ست...مهمانیِ این دنیا کافی ست.!"
*هیوا مسیح
*عرفان نظرآهاری
دلم شما رو خواست.اصلا دلیلی نداره..می آیید در ذهنم با آن عصای ژستیتان.مگه شما پیرید؟شـاید من تنـها کسی باشم که دلــم شما رو می خواهد و هر روز در ذهنم به شما سر مـی زنم استـاد؟... شمایی که بخاطر من سه تیغه می کنید لباس تمیز می پوشید کراوات می زنید... و می نشینید روی آن راکِنجِر به اصطلاح قدیمی که تاب بخورید..آرامش می خواید؟ و من تــاب خوردم!گفتم استاد امروز چه زیبا شدید این کـراوات تماما مشکی خیلی بهتان می آید.استــاد؟شمایی که هیچ وقت از خانه بیرون نمی روید و من هر روز برایتان روزنامه و غـذا مــی آورم خودم پختم!خوش مَزَس؟منی که به عشــق شما از سر کوچه تا ته کوچه را میدوم و تا به زنگ در برسم و شما بدون این که بپرسید کیـه، در را باز می کنید. مگر میدانید منم؟ منتظرم هســتید انگار همیشه!شمایی که همیشه در ذهنم هستید وهر پیرِ جوانی را می بینم یِِـاد شما مـی افتم که چطور از بچگی ام کِز کرده اید در درونم!شمایی که هیچ چیز جز یه خانه کتاب و یه دنیا معنویت و عــمق ندارید!شمایی که جز من انگارکسی را ندارید و تنها این منم که می آیم گرد کتابهایتان را میگیرم و روی تختتان را جمع می کنم زیر سیگاریتونو خالی می کنم و میشمارم که چندتا سیگار کشیده اید...وقتی آن عینک دایره شکلتان را می زنید و من و روحم را تا ناکجاآباد می بردید...من دلم شما رو خواست!من دلم می خواهد در سکوتی زل بزنم به شما و شما به کتابی که دردست دارید! وانقدر سکوت جاری می شود که سیگاری دیگر آتش می زنید و من می روم برایتان زیر سیگاری می آورم... شـب می شود من باید بروم..شما دلتان نمی خواهد ..من هم دلم...نمی گید که نروم حتی تا جلوی در برای بدرقه ام نمی آیید...من بلند داد می زنم استاد خداحافظ شما چیزی نمی گویید من در را میبندم..دلم شما رو خواست..به همین زودی! شما دلتان.......؟!
فلسفه خواندن خطر کردن است!کسی که فلسفه نمی خواند،هراس دارد.و آنکس که،فلسفه می خواند خطر می کند و زندگی با تنبیه او به یاری اش می شتابد.اما کسی که خطر نمی کند آنگاه چه کسی به مددش بر می خیزد؟ و از این گذشته اگر با خطر نکردن در عالی ترین مفهومش به تمامی امتیازات زمینی دست یابد ، و ((خود)) را از دست دهد آنگاه چه می شود؟مگر ما به جز ((خود)) برای خود نیاز داریم؟مگر بی ((خود)) می شود!؟
من،منی که جزیی از مردمم به یکباره جماعت ذهنی ام را به کجا فرستاده ام.؟!تمام آدمک های ذهنم را،تمام آدمک های واقعی را..ایده آل هایم...کو؟این روزها....این روزهاست اما هیچ چیز نیست. این روزها روحم در انزوایی به دور از دیدگان مردم خورده می شود...فلسفه روح را می خورد و باز پس می دهد آن طور که دوست دارد!این منم؟من!من نمی توانم چشمانم را ببندم و خودم را با اطمینان به درون محال پرتاب کنم.من نمی تونم از ناتوانی ام برای خدا حرف نزنم ..من نمی توانم این حرفها را که احتمالا شما از آن هیچ نفهمیدید ننویسم و دیگر نتوانستم!در تنهایی بسر می برم که ساکنانش اندیشه ها هستند واگر زیاد خوش شانس باشم سوختنم را آرام آرام ببینم و آن را در آغوش بگیرم!کتاب"بیماری به سوی مرگ" سورن کی یر که گور تمام شد و گویی منم تمام شدم..و سورن با آه و ناله برایم نوشت:" مرگ بیانگرعظیم ترین بیچارگی معنوی است و با این حال درمان صرفا مُردن است"و من چقدر گریستم! منی که نومیدی از تمایل به خود بودن گرفتم!و باز سورن گفت: زحمتی که می کشی تنها خودت را بیشتر در نومیدی فرو می بری!و من اندیشیدم توانایی مردن نداشتن صرفا خودِ مردن است در انزوا..و حتی حق آخرین امید،یعنی مرگ در دسترس نیست!و من به حقیری خود پی بردم!نومیدی روح را وارد آتش می کند غافل از آنکه روح نخواهد سوخت.این روزها از چیزی ناشناخته هراس دارم و شهامت آشنا شدن با آن را ندارم!
