
از خدا تاخدا...اراده یا خواهش؟جستجو و یافتن؟..خدای منطقی و خدای عقلانی خدایی که به سه طریق: نفی negatinis ، رفع eminentiae و علیت causalitatis بدان می توان رسید جز صورت بی جان و خدایی دور از خدا نیست! درباره ی خدا بیشتر از انکه اثباتش مهم باشد چگونه بودنش مهم است و ارتباط با او! اثباتش مهم نیست چون هز انسانی با شور و شفقتش او را می سازد و خدا و انسان هر دو با هم در آفریدن همدیگر نقش دارند و خدا انسان را و انسان خدا را گرچه خدا به ابتدا آفرید معشوقش را تا فرصتی که بدان بگردد عاشق را انسان! و گر اثباتش کنیم به عقل یک خدای اجتماعی خلق کرده ایم نه به ایمان بلکه به اجبار و اگر بدانیم خدا هست اما ندانیم چگونه هست و چگونه انگار که هیچ ندانسته و نگفته ایم چنانکه (( وینه )) می گوید! ..انسان با شور و شوق و شفقتش خدای خویش را خلق می کند! کسی که نماز می خواند خدایش را نمی پرستد تازه رفته است خدایش را خلق کند همه ی عظمت خدایش به خودش بر میگردد که مصالح چه ببرد!و نقاش و معمار خوبی باشد یا...! و حتی ان مرد ثروتمند همه خدایی=(به کلمه بدین معناست که..همه خدایی بوده تا چند خدایی{حالتی بدتر}) خدای نامنتها را انتهایش را انسان مشخص می کند و غالبا در خلق و کوشش انسان هاست تفاوت هاست بسان ارزشها! اما ایا همه ی این ها..تلاش ها ..خلق کردن ها و...عنایت نمی خواهد؟؟!! شاید آوردن بخشی از فلسفه سیمون وی هم بجا باشد بر ان" که انچه از انسان بر می اید خواهش است و اراده از ان خدا و این خداست که عرش کبریایش را رها می کند و قدم به قدم بسوی انسان روانه می شود...نمی شود یک عقیده را برچید و دیگری را رها کرد چه بسا که هر دو نسبی و هردومکمل یکدیگرند چه بسا هزاربار شنیدیم که از تو حرکت از خدا برکت! اما خدایا من بسوی تو با شوق یا اول تو بسویم شتابان؟!خداوند به انسان قوه ی عقل و انتخاب را به همین جهت داد تا به قدم اول فکر و انتخاب کند چه بسیار ادم ها که به اشتباه انتخاب کردند و چه کم تر انسان ها که قدمی در راهش برداشتند!و در اخر نوشته ام را با جمله ای از قدیس آگوستین به پایان می برم تا محور ادامه مطلب را سازد"آنچنان که در جستجوی منی چه بسا مرا یافته باشی!"
شمار بسیار انگشت شماری از انسان ها وجود دارند که فقط به شکلی گذرا در مقوله ی روح می زییند؛بله، شمار کسانی که حتی در این راه تلاش کنند چندان نیست،و بیشتر کسانی هم که چنین کوششی از خود نشان می دهند،از ان دست می کشند.آنان ترسیدن را فرا نگرفته اند،آن ها یاد نگرفته اند که ((باید)) ،صرفنظر از آنچه ممکن است پیش آید و بگذرد(به کلی صرفنظر از این مسئله)چه معنایی دارد بنابراین نمی توانندحتی انچه را که از نظر آنها به یک تضاد می ماند،تحمل کنند،و انچه از جهان پیرامونشون منعکس می شود،بسیار پر تلالوتر به نظر می رسد،دل نگرانی درباره ی جان وتمایل به روح بودن،تلف کردن وقت است.پس دوره ای در زندگی انها(افسوس! بهترین دوره)وجود داشته دارد که به هر حال جهتی رو به درون دارد.تا بروز اولین دشواری ها پیش می روند در انجا تغییر جهت می دهند به نظر انان این جاده ای است که به برهوتی تسلی ناپذیر می انجامد و سراسر پیرامون را چمنزار سبز و زیبا فرا گرفته است پس به راهی دیگر می روند و به زودی آن بهترین دوره ی زندگی خود را فراموشش می کنند و افسوس که ان را به صورتی فراموش می کنند که گویی هیچگاه نبوده و اگر بوده یک رخداد بچگانه بوده به غلط! آری این گونه است...
بدان فکرم که "پستی" بخشی از انسان بودن است یا جدا از آن!که چنین است که انسانی کامل است پس پستی از ان نمی باشد مگر ان که تناقض و تضاد کلمه (جاری شدن آن بر زبان)و معنای عمیق کلمه است! صوفیان معتقداند که خداوند چیزی را به بدی نه افریده است زیرا خود خدا منشا خوبی و خیر و به دور از هر چه ناقص و بدی است و چیزی را بدی خلق نکرده! انسان خلق خدا نیست؟ قسم به حق که هست و از بهترین آنهاست!پس نمی تواند پست باشد! آیا بعد از خلقت پستی می پذیرد؟شاید که پستی واژه ای د رخور این دنیا باشد و انسان این دنیایی و انسان در ابتدای خلقت پست نبوده بلکه در سیر جذاب این دنیا قسمتی از هستیه خود را داده است و به جایش پستی گفته است و هدف خود را که تکامل بوده گم کرده! اگر هدفش تکامل بوده یعنی از اول کامل نبوده پس می شود که "پست" بوده! شاید انسان از ابتدا تکامل کودکانه و ابتدایی اما به طور کامل داشته و حال در طول زندگی با ازمایش ها و زرق و برق هایی باید انها را به تکامل های بزرگی و درخور ان دنیا تبدیل کند! و بفهمد که چنین است و چنان است که زیباست که انسان باش و باشد که انسان وار برود!پس غالبا پستی این دنیایی در خور این دنیا و بخشی است که به تکامل انسانی می چسبد و ان را تحت شعاع قرار می دهد و انسان شاد در این دنیا در جنگ با اوست!! و ای انسان بدان و اگاه باش که مشق هر شب تو این است به عهد خود را با خدئای خود بیاد اوری تا به جنگ هر انچه که بر تکامل تو خدشه ای وارد می کند بروی. و شاید در معنای عمیق کلمه و با دیدی فرخ و عارفانه پستی خود پستی نباشد! و ای انسان زیبا ببین که خدا زیباست.
سال ها پیروی مکتب رندان کردم...
دیر هنگامی ست که به این جمله فکر می کنم که هیچ چیز خواسته نمی شود مگر انکه از پیش شناخته شده باشد و یا هیچ چیز شناخته نمی شود مگر آنکه از پیش خواسته شده باشد! هیچ فرق نکند که من بر عشق خود وفا دارم... خدایا من تو را خواستم پس عهدی را که با تو بسته ام به خاطر می اورم .خدا من به روزی که خود شاهد خود بودم آگاهم، روزی که خودمان را شاهد خودمان گرفتی... و اگر من خواستمت ، من به سوی تو دوان دوان یا تو به سوی من آشکارا؟!...من نیازم بود تو را پس بر عهد خود با تو وفا دارم! و به آن همه عشق...
این شعرو *بابام برای من گفته:
*دخترم!
زندگیش همچون پاییزی غمگین
تنها شادیش جمع در رویاهایش
دل تنگ روزهایش،همچون غروب سرد زمستانی
گیسوانش آشفته در دستان باد همچون روزهای زندگانیش
قلب بلورینش افتاده بر سنگ فرش سخت نا مهربانی ها
نگاهش در دستان آرزو جاودان مانده پابرجا
دستان مهربانش گره خورده با سختی سرد تنهایی
اما همچون جویبار جارسیت در دشت برهوت خشک آینده!
آن شب شیطان هم نخفت! همان شبی را می گویم که از سر عــلاقه لبهای گس دانایی را بوسیدم و با وقاحـت تمام تـا سحر در اغوش تلخ نادانی خفتم!آن شب شیطان هم نخفـت همان شبی که خواندم و نفهمیدم وقـتی فـهمیدم جـز سیاهـی نفهمیدم!همان شبی که پیک خالی زندگی را نوشیدم و مست شدم تا صبح نخفتم!آن شب شیطان هم نخفت همان شــب که امدم کنار پنجره و نه یک سیب ممنوعه نه یک شاخه سیب و نه حتی یک درخت بلکه یک باغ رو یک جهان را خوردم و همه چیز را به باد فنا دادم همان شبی که:"در نمازم خم ابروی تو بای یاد آمد،حـالتی رفــت که مـــحراب بـه فریــاد آمد!"ان شب شیطان هم نخفت!همان شبی که تو با خدا دو سوی جدا شدید و من هنوز معطلم کی را انتخاب کنم و به سوی کی بروم می گویند تناقض عقل و احساس است اما تو خود عقل من بودی! یعنی نمی خواهی با من بیایی؟ نه نباید هم با هم برویم!چون آنقدر مسـت هم می شویم که یادمان می رود کجا قرار بود برویم!و مــعشوق کــیست؟!همان شبی را میگویم که پـس از سالها بــالاخره بدون گیج شدن تــمام اضلاع و زوایای اشــکهایم را تعمیر کردم تا راحــت تر پا به پایت گری«ه کنم! و همه خاطرات را فریز کردم با این تفاوت که قرار نیست در فصلی دیگر و جدا زنده شود.تنها فرقش است مـثل یک دفتر خاطرات ورقش بزنم و گریه کنم ایا قرار است به سوی من بازگردی اگر راحت بگذرم؟بذار خیالت رو راحت کنم قرار تنها بمـونی و من پـر بـکشم و برم بدون موسـیقی متنی حتـی!آن شـب شیطان هم نخفت وشاید خدا هم!
آن لباس قدیمی و پاره
دیدی اندازه ی قد تو نیست
دیگر آن را نپوشی
واقعا این که در حد تو نیست!
آن خودِ کهنه ات را رها کن
بی خیالش بیا زود بیرون
یک خودِ تازه تر آن طرف هاست
بعد از این آسمان پیله ی توست
ابرها را تو پیرهنت کن
زودتر وقت اصلا نداریم
بال های نو ات را تنت کن
وعده ی ما همان جا که گفتی
پشت دروازه شهر جادو
منتظر باش دارم میام
وای رفتی!ولی بال من کو؟
تو برو،من ولی کار دارم
بال پرواز من پاره پاره است
باز باید ببافم خودم را
پیله ی کوچکم نمیه کاره است!
*عرفان نظرآهاری
سپاس و ستایش ان خدای را که به نیروی مجاهده قوالب اصفیا را به بالا فرا برد و قلوب اولیا را،از رهگذر مشاهده،سعادت ارزانی کرد و زبان مومنان را به ذکر حلاوت داد و دل عارفان را به اندیشه جلا بخشید،روز عارفان را از تباهی پاسداری کرد و فواد زاهدان ررا بر درستی نگه داری کرد و اشباح پرهیزکاران را از ظلمت های شُبَهات نجات بخشید و ارواح انان را که از تیرگی شبهه ها دست باز داشته بودند پالایش داد و کار نیکان را به گزاردنِ نماز مقید کرد و خصالِ احرار را به نیکو کردن صله ها موید گردانید.
(با یزید بسطامی-دفتر روشنایی)
دچار یاس فلسفی شده ام.
میخواهم دقیقاً به مدتِ چند روز، عمیقاً در خودم فرو روم.
