
كتاب «زندگي در دنياي متن» كه سيزده سال پيش با ترجمه بابك احمدي منتشر شد، حاوي شش گفتوگو و يك بحث از پل ریکور، فيلسوف برجستهي قرن بيستم فرانسه است. ريكور كه هم دانشآموختهي فلسفه بود و هم تحصيلكردهي ادبيات، در يكي از اين گفتوگوها، دربارهي تاثير متقابل شعر و فلسفه ميگويد: شعر پهنه و گسترهي زبان را پاس ميدارد، چرا كه مهمترين خطر در فرهنگ امروزي ما گونهاي تقليل زبان است به ارتباط، در نازلترين سطح، يا تبديل آن به ابزار نظارت ماهرانه بر چيزها و آدمها. زبان كه به ابزار تبديل شود ديگر پيش نخواهد رفت. اين ابزاري شدن زبان خطرناكترين گرايش فرهنگ ماست. ما تنها يك الگوي زباني مييابيم - زبان علم و تكنولوژي. امروز بخشي از فلسفه، فقط به اين شكل از زبان ميپردازد: يكي از مسئوليتهاي فلسفهي زبان اين خواهد بود، يا بايد اين باشد: محافظت از انواع كاربردهاي زبان و اختلافهاي ميان اين زبانهاي متنوع، كه دامنهشان از زبان علمي تا زبان سياسي و پراتيك، زبان هر روزه، و بايد گفت تا زبان شاعرانه كشيده شده است. و زبان هر روزه در ميانراه شاعري از يك سو و زبان علمي از سوي ديگر قرار گرفته است.
پل ریکور كه در دوران زندگی خود جوایز بسیار معتبری از قبیل جایزهي هگل، جایزهي کارل یاسپر، جایزهي بزرگ فلسفه فرهنگستان فرانسه و جایزهي جان دبلیو کلاج را دریافت کرده بود، ادامه ميدهد: هر شكل زبان در نهايت به منش ويژهي زبانهاي طبيعي وابسته است. من از زبانهاي طبيعي در تقابل با زبانهاي مصنوعي ياد ميكنم كه براي استفاده در كامپيوتر و سيبرنتيك ساخته شدهاند، يعني زبانهايي كه به يك معنا، فرهنگي هستند و گروههايي خاص آنها را به كار ميبرند و مثالهايي از اين دست. اما يكي از مشخصههاي زبان همين چندگانگي آن است، اين حقيقت كه براي يك واژه بيش از يك معنا وجود دارد. پس رابطهي يك به يكي ميان واژه و معنا وجود ندارد. و همين سرچشمهي بدفهمي است، اما در عين حال منشا پرمايگي زبان نيز هست، زيرا ميتوان با اين وسعت معنايي هر واژه بازي كرد. ميتوان گفت كه در زبان علمي گرايشي هست كه تا حد ممكن از اين چند معنايي بكاهد، و از چند آوايي به تك آوايي برسد: هر واژه يك معنا بدهد و نه بيش. اما رسالت شعر آن است كه واژگان بيشترين معناها را بيابند، و نه كمترين معناي را. ما بايد از اين جنبهي چند آوايي نگريزيم و آن را كنار نگذاريم، بل بارورش كنيم، دلالتها و قدرتش را افزون كنيم، و از اينجا به زبان تمامي توانهاي معنايياش را بازگردانيم.
اين فيلسوف كه در دوران حیاتش استاد دانشگاه سوربن پاریس، دانشگاه لوون بلژیک و دانشگاههای کلمبیا، ییل، شیکاگو و هاورفورد کالج ایالات متحده بود، اضافه ميكند: مردم به دلايل درست و نادرست در مقابل شعر مقاومت ميكنند. دلايل بد، از اين رو كه بهرهي شعر را نميشناسند. شعر زبان است در خدمت زبان. البته شعر مدرن خيلي دشوار شده است، به اين دليل كه بايد با همين در هم كوبيدن زبان بجنگد. پس ناچار بوده كه به گونهاي ژرف سطح زبان را بكاود تا چيزي بيابد. تا جان تازهاي به زبان بخشد. از اين رو، شعر مدرن به يك معنا بايد دشوار ميبود، چرا كه در بيشتر موارد بايد نحو را باز ميآفريد، حتي گاه واژه ميساخت، واژگان را به معناي تبارشناسانهي آنها باز ميگرداند، يا نوعي تبار خيالي براي آنها ميآفريد. و اين همه به كار فيلسوف ميآمد، بايد گفت به كار بخشي از فلسفه، آن بخشي كه فقط سخني دربارهي زبان علمي نيست، بل در مورد ظرفيتهاي كامل زبان است وقتي به بيان نسبت انسان با جهان، انسان با خودش، و انسان با ديگري ميپردازد. باري، فيلسوف نيز به واژگان نيازمند است.
ريكور در ادامه اين گفتوگو به گفتههايي از هايدگر و هوسرل اشاره ميكند و ميگويد: فلسفه به كمبود واژگان دچار است و شاعر آن كسي است كه واژگان را انباشت ميكند و حتي معناي آنها را گسترش ميدهد. به اين معنا فيلسوف بر اين توانمندي شعر تكيه ميكند تا توان معنايي زبان ما را غنيتر، افزونتر و بهتر كند.
منبع:وبلاگ گوراب
*شعر و فلسفه۱/فلسفه
چرا زشت می بینیم!؟شاید اگر بهمان بگویند که تا پایان زندگی در این دنیا تنها چند ساعت مانده..دلمان همان چیزهای هر روزه را به خواهد...آسمان آبی...آغوش مادر...گل برای همسر ...درختان خیابان..دوستان مهربان..وغیره..اما هیچ وقت به این اندازه زیباییشونو درک نکردیم..هیچ وقت تا این اندازه از در کنار آنها بودن لذت نبرده ایم... عادت چیزیست که باعث ندیدن زیبایی ها می شود...آسمان زیباست و زیبا می ماند و هرگز زشت نبوده است.. درختان خیابان ...آغوش مادر...اما عادت کرده ایم که فک کنیم تا همیشه هستن پس مهم نیست که امروزهایمان را چگونه با آنها سر کنیم..در حالی که در دیدار آخر می دانیم که بعدی وجود ندارد...عادت کرده ایم آسمان آبی را همیشه آبی ببینیم وعادت کرده ایم مادر را همیشه مادر بدانیم..عادت کرده ایم دوستانمان را همیشه در کنار خود بدانیم و روز به روز روزمرگی هایمان رانقاب چشم هایمان کنیم...باید ببینی آسمان از عشق چگونه هر روز آبی می شود..باید بشنوی پرندگان از عشق چگونه می خوانند...باید گام های استوارت را روی زمین نگاه کنی...باید نگاه کنی و باید حس کنی و هر روز به دنبال زیبایی به همه چیز دقت کنی و یادبگیری که زیبا تر ببینی!
زیباشناسی/فلسفه برای کودکان
ملودي Gloomy Sunday يک ملودي مربوط به اواخر قرن نوزده که به “آهنگ خودکشي مجار” معروف هست شهرت اين ترانه از آن روست که گويا گوش سپردن بهش افراد زيادي رو دچار وسوسه ي خودکشي ميکرده.بر اساس اين ترانه فيلمي ساخته شده که البته "يکشنبه ي غم انگيز"ترجمه شده است.در فيلم هم سعي شده جذابيت آهنگ حفظ شود..نقش دوم فيلم به نام "آندراش" در يک رستوراني پيانو مي زند و عاشق زن صاحب رستوران است و روز تولد زن اين ملودي را به او هديه مي دهد...و پس از اجراي اين ملودي همگان متوجه حس و حال عجيب اين ملودي مي شوند و از او تقاضا مي کنند که اين ملودي را هر روز در رستوران اجرا کند.آندراش و النا(معشوقه)اش و شوهر النا همگي به دنبال کشف رمز اين ملودي که باعث خودکشي چندين نفر در آلمان شده است بر مي آيند که همزمان با دوران اقتدار هيتلر و کوره هاي آدم سوزي است..و القصه!
آندراش اندي بعد براي ملودي يک شعري مي سرايد حس و حال خود و شايد رمز ملودي را بيان مي کند و سپس با کلت کمري يکي از افراد ارتش نازيسم خودکشي مي کند درست در چندي بعد از انکه معشوقه اش به خواندن شعرش مشغول بود:
يکشنبه غم انگيز
تا شب دوام نميارم
در تاريکي و سايه ها ت
تهايي مرا مي آزرد
با چشماني بسته تو از کنارم ميروي
تو آرميده اي و من تا صبح منتظر
سايه هاي مبهمي را ميبينم
از تو خواهش ميکنم به فرشته ها بگويي مرا در اتاقم تنها بگذارند
يکشنبه غم انگيز
چه بسيار شنبه ها تنها در سايه ها
و من امشب خواهم رفت
چشمانم چون شب پرفروغ ميدرخشد
دوستان برايم گريه نکنيد
که مزارم نورباران است
به خانه بازميگردم
جانم به لبم رسيده است
در سرزمين امن سايه ها
تنها به خواب ميروم
يکشنبه غم انگيز
نکته ي جالب فيلم اين است که پيام و مفهوم ملودي را دقيقا چيزي را بيان مي کند که "نيچه" گفته است"اگر نمي توانيد با غرورر زندگي کنيد با غرور بميريد"!!اصل ترانه به مجار است و برگردان هاي متفاوتي به زبان انگليسي داره. ترجمه متعلق به سام لوئيس به همراه بند آخر که بعدها براي رهايي از اندوه بي پايان ترانه اصلي بهش اضافه شده بود.
پ.ن: با تشکر ویژه از علیرضا خدابخش برای راهنمایی و کمکش برای گذاشتن آهنگ!
چیزهایی هست که همراه با کهنه شدن برای ما زشت هم می شوند..دیواری که رنگش رفته...کفشی که مدت زیادی است ازش استفاده می کنیم و یه ماشین تصادفی و...اکثر اوقات در مواجهه با این چیزها خیلی بی تفاوت ایم و برای لذت بردن از آنها تلاش نمی کنیم و حتی به زشتی ان ها می افزاییم مثلا کفش کهنه ی خود را تمیز نمی کنیم هر جا را پیدا کردیم شوتش می کنیم...از سوار شدن ماشین تصادفی که اتفاقا چندین سالی هم هست که ما را این ور و اون ور می برد لذت نمی بریم و در هر فزصتی با عنوان لگن ازش یاد می کنیم و حسرت ماشین همسایه را می خوریم..معمولا مادر یا پدر اجازه می دهند بر روی دیواری که رنگش رفته و کچ هایش معلوم است با مداد رنگی نقاشی بکشیم به امید این که قرار است دوباره رنگش کنیم!واقعیت این است این اجسام زشت نبوده اند و نیستن بلکه ما بر اثر مدت زمانی طولانی که با انها سپری کرده ایم انها را زشت و غیر قابل تحمل می دانیم و زیبایی های انها را درک نمی کنیم..هر گز تکه ای از زشتی بر این اجسام نچسبیده است بلکه این ما هستیم که آنها را زشت می بینیم و دیگر از استفاده از انها لذت نمی بریم و دیگر برایما فرقی نمی کند که انها را کثیف تر و داغون تر کنیم یا با رسیدگی به آنها باز سعی در لذت و درک زیبایی آنها ببریم!
زیبایی شناسی/فلسفه برای کودکان!
3/خرداد ماه /1387
