تبليغاتX
مونـاد
87/04/28

   حالا دیگر خوب می دانم که دیگر لزومی ندارد به شهرستانی بودنم ..به زادگاهم..افتخار کنم!بله دیشب و امشب استاد شهرام ناظری همراه با گروه مولویه مهمان قزوینی ها بود..تا باز فکر کند که شهرستان ها پیشرفت کرده اند و باز ببیند که ما سرعت گاری هم حتی نداریم و باز این ما باشیم که می شنویم که او متاسف است که در این به اصطلاح سالن مزخرف باید بخواند و ما هم گوش دهیم..اما واقعا چه فایده ای دارد که باز بعد از هر کنسرتی می آییم می نویسیم.."آی(...)ما سالن نداریم"مگر کم نوشته ایم..!آنها که باید بشنوند گوشهایشان را بسته اند و به امید گول زدن دوباره ی این مردم ساده و احمق هستند..و این قصه ادامه دارد.

استاد مثل همیشه شاد بود..گرم بودو خاکی!از این که یکی از دوست داشتنی ترین آدمهای دلم را می دیدم سخت شگفت زده بودم و سرخوش.!و چیزی که توجه ام را جلب کرد برنامه ی زیادی زنده بود..استاد طوری برخورد می کرد انگار فقط دو نفر مخاطب دارد..راحت بود و به مخاطب ارامش می داد..دوستان دانند من  به استاد ناظری علاقه ی خاصی دارم حتی بیشتر از استاد شجریان..و شاید از علاقه ی زیاد به استاد بود که ادرس این وبلاگ شد "نیستان"!

 

87/04/24

بماندم بی سروسامان..کجایی؟نه جانی و نه غیر از جان..کجایی؟

 

87/04/24

"مارکس" هم یه وقتایی دلش خدا می خواست!

 

87/04/23
شاید اگه داریوش می دونست هر شب یکی هست که با صداش هق هق می کنه..دیگه هیچ وقت نمی خوند! +

 

87/04/18

تنهایی رو اولین بار اون موقعی چشیدم که فهمیدم خدایی هست اما دیدنی نیست..بوییدنی نیست..بوس کردنی نیست..آغوشش نیست..هیچی نیست!

 

87/04/07


امشب،
پر از بی احساسی ام
و کسی نیست در خیالم
یادم!
و دلم کوره ی آدم سوزی است
و تنها پشیمانی فردا پابرجاست
و دلتنگی برای آدمک های سوخته ام.
                                                   

                                                     ۲۵ خرداد ۱۳۸۷

 

87/04/05

«ای پدر آسمان ها،قتل عام امروز را از ما دریغ نکن،ما را از رحم،عشق و اطلاعاتی که پسرت عیسی به ما داد تهی کن، چون به هیچ دردی نمی خورد .آمین!»

*زندگی، جنگ و دیگر هیچ/اوریانا فالاچی. 

 

87/04/01

نیوشا از "آنا" پرسید:"این چیز ترسناک چیه؟"نیوشا از زیر تخت آنا یک خرس قدیمی کثیف و پاره پوره پیدا کرده بود که یک پا نداشت و نصف گوشش پاره شده بود.نیوشا ادامه داد"اه. بو هم که می دهد!!"آنا گفت:"اگر می خواهی همه عروسک هایم را دور بینداز اما این یکی را نه!!". و خرسی را که نیوشا در سطل آشغال انداخته بود برداشت.این خرس عروسک خواب آناست.و او ان را بسیار دوست دارد و به هیچ وجه حاضر نیست ان را دور بیندازد.مطمئنا اگر این خرس در ویترین مغازه بود. آنا حتی نگاهش هم نمی کرد و یک تومان از پولش را هم برای خرید ان نمی داد.ولی این جا...در اتاقش...خرس پیش چشمانش زیبا جلوه می کرد.مطمئنا فقط اوست که خرس را زیبا می بیند.آنا از کودکی با خرسش خاطرات زیادی دارد. او را موقع خواب در آغوش می گرفت تا شب احساس آرامش و امنیت کند.گاهی وقت ها رازهایش را به او می گفت.به نظر او این عروسک هم نرم است و هم بوی خوبی دارد.او را همیشه در آغوش می گیرد و می فشارد .او خرسش را دوست دارد. ولی این دوست داشتن به خاطر زیبایی اش نیست!بلکه خرس به نظرش زیبا می آید چون دوستش دارد!

عشق و علاقه ای و تمایلی که ما به اشیا یا افراد داریم به آن ها زیبایی می بخشد.انگار احساسات ما باعث می شوند زیبایی ای را ببینیم که با چشم عادی دیده نمی شوند.

 فلسفه برای کودکان:Le beaute et la Laideur       "Michel Puech" *       Labels