تبليغاتX
مونـاد
87/05/16

   چند سال پیش بود که متوجه شدم به خانه های قدیمی خیلی علاقه دارم وهمیشه آرزو داشتم روزی یکی از این خانه ها برای من بود و از این که خیلی از این خانه باغ ها به آپارتمان ها و برج های چند طبقه تبدیل می شود..عمیقا نارحت می شوم....این حس و حال زمانی زیاد شد که می دیدم بافت قدیمی و سنتی شهرم رو به زوال و نابودیست...خیلی از عصر ها راه می افتادم در کوچه پس کوچه های شهر و به خانه ها نگاه می کردم...به انهایی که قدیمی ترند و به انها که جدیدی ترند..اما انگار فقط من بودم که حرفای این اجر های خانه ها را می فهمیدم..آجرهایی که از شکاف انها شاخه های درختی بالا رفته یا برآمده و...با این پیاده روی هم قزوین شناسیم خوب شد و هم شاید علاقه ام به این خانه ها بیشتر و بیشتر...اون موقع ها دوربینی نداشتم که با خودم ببرم..گرچه خودمم چنان محو خانه و بافت خانه می شدم که نمی شد عکسی بگیرم..اما چند روزیست باز به یاد این خانه ها هستم و این بار سعی دارم آلبوم عکسی از انها تهیه کنم..روزهای جمعه که شهر خلوت تر و من هم معمولا کاری ندارم در کوچه بس کوچه ها شهر راه می افتم گاهی فقط از بیرون آنهاعکسی می گیرم گاهی هم زنگشان را می فشارم و از صاحب خانه اجازه وورود به حیاط خانه را می گیرم...البته من نه به عنوان یک عکاس بلکه صرفا یک علاقه مندم!

Label:عکس

 

87/05/15


کاش یه جایی بود که دیگه جایی نبود!

 

87/05/11

آقاي آموس وقتي از خواب بيدار شد..فهميد كه مثل هر روز زنده است و باز خورشيد اين موقع از روز هوس تابيدن كرده..وقتي به خانه اش نگاه كرد..ديد همه چي سرجاش است و روزنامه هاي مزخرفِ  ديروز و پري روز باز بخش  شده رو ميز اند و صبحانه ي امروز جز همان پنير خامه اي چيزي نيست اين ها را در حالي مي ديد كه با خود تكرار  مي كرد كه باز  يك روز هميشگي آغاز شده و مردم باز از وضع اقتصادي خود خبر خواهند داد و و از اين وضع شكايت مي  كنن و با فروشندگان سر قيمت چانه خواهند زد و از اين كار هر روزه انگار هيچ وقت خسته نمي شوند....آقاي آموس  وقتي در آينه خودش را مي ديد..در اين فكر بود كه باز آرايشگران وقت نچندان عزيز خود را به مردم داده اند كه آنها را بيشتر زشت كنند و حتما الان درحالي خرابكاري هاي هميشه هستند..آموس اين ها را با خود نجوا مي كرد و به اطراف نگاه مي كرد..لباس هاي هميشگي اش را پوشيد و كراوات قرمزش را زد ..گره اش را محكم كرد انگار كه بخواهد خودش را از شر  اين افكار راحت كند ....وقتي كه كاملا از آراستگي خود مطمئن شد داخل وانه پر آبه حمام نشست ..چندي بعد جاي آب..خون بود كه آقاي آموس را دربر گرفته بود ..اما نه كاملا هميشگي.!

نهیليسم/فلسفه

 

87/05/07


درد و رنج انسان از موقعی آغاز شد که اعتقاد به خدا پیدا کرد!