اوه می دونی ...دیروز می خواستم بمیرم اما نشد یعنی واقعا برای روزی که می خواهم بمیرم نقشه و طرح خاصی نداریم . و این خیلی بده!.یعنی نشد بمیرم ...حوصله اش را نداشتم و جعبه سیگارم هنوز چند سیگار داشت و من این کتاب اخری که برای خودم خریده بودم و نخونده بودم اصلا راستش را بخواهی هواشناسی برای این چند روز برف و باران پیش بینی کرده بود و من فک کردم اصلا خوب نیست که تو این باران و برف جنازه ام را خاک کنند مخصوصا این که کاپشن پدرم گرفت به بخاری و سوخته و زیپ پلیورش خرابه!و دوستانم چتر ندارند و این که قبر خیلی گرون شده و من اصلا دوست ندارم پولی رو که پدرم برای خرید سیگارش کنار گذاشته بده و یه وجب خاک یک در دو بخره...اخه می دونی اصلا هم قبول نمی کنه که منو تو همین حیاط خانه مان مدفون کنه می دونی که همش از این حرف های پست مدرنی میزنه که"دیگه کسی بستگانش را در حیاط خانه..."اوه چه روزگاری شده...مگر خود تو نبودی وقتی مردی تو همان اتاق خوابت خاکت کردیم همان طور با کتابی که در دست داشتی با همان عینکت! اوه می دونی دیگه اون روزگار نیست.خب واقعا فک کردم روز مناسبی برای مردن نیست ...اصلا روز مناسبی نبود.!
