چندی پس از خودکشی ام یکی از دوست پسرهایم در دفترچه ی روزانه اش نوشت:دخترک سرد و ساده ای بود بعضی وقت ها آنقدر نامتناسب بود که مطمئنم می کرد که هیچ گاه خودش را در آینه ورانداز نمی کند.وقت هایی که با هم بودیم به جای کلمات، سیگار بود که بین ما رد و بدل می شد او معمولا به جایی خیره می شد و دود سیگارش را دنبال می کرد اما به راستی با آن که اغلب دخترهای اطرافم سیگارین اما هنوز هیچ دختری را ندیده ام که به خوبی اون سیگار دود کند.شب قبل از خودکشی اش من خانه اش بودم طبق معمول من در خوردن"سودا"زیادی روی کردم و اون برایم شربت آلبالو درست کرد تا حالم جا بیاید. وقتی برای ترک منزلش جلوی آینه گره ی کراواتم را سفت می کردم به من گفت که اصلا دوست ندارد فردا روزی بیاید که اون مجبور باشد به میل دیگری به ناخن هایش لاک صورتی بزند!
