
آه کِدی عزیزم!حالا که دارم این یادداشت را برایت می نویسم شما آن خانه ی حیاط دارتان را که یاس ها از دیوارش آویزان بودند فروخته اید و بالای یک آسمان خراش آلونکی خریده اید که می گویند جکوزی دارد!نمی خواهم ناراحتت کنم اما منم از وقتی از خانه رفتید ویولنم را فروختم و دیگر زیر هیچ پنجره ای نمی نوازم و دیگر از آن صحنه هایی که تو پنجره ی اتاقت را باز می کردی تا برایت Secret Garden بنوازم خبری نیست.اه کدی عزیزم نباید این نوشته تو را رنجور کند اما این عذاب آور نیست؟! که صدای تلفنی ات جای چهره ی زیبایت را گرفته است و این اس ام اس های موبایلی جای صدای گرمت...آه کدی عزیزم..تو همین ماه می وقتی می خواستم تولدت را تبریک بگویم دستانم برای تایپ می لرزید تو هی می نوشتی که "نیستی؟رفتی؟". کدی عزیز شاید اگر راه آهن وجود نداشت که فاصله ها را کوتاه کند تو هرگز نمی رفتی تا دور از هم باشیم.اگر سفر کشتی بر روی اقیانوس ها فراهم نشده بود این روزها من در انتظار تلگرافی نبودم تا نگرانی ام را فروبنشانم.کدی عزیز اصلا من نمی فهمم افزایش امید به زندگی یعنی چی آن هم وقتی که زندگی چنان سخت و ناشاد و پررنج است!می ترسم کدی از روزی که از آدم هافقط سایه و خیالشان مانده است و حسرت گذشته کابوس شبهایشان شده.عذاب آور نیست کدی؟
